داستان کوتاه

از توی مطب دکتر اومد بیرون، یک کت مشکی پوشیده بود چون میخواست از موجودات خاکستری متمایز بمونه حداقل برای خودش! از توی جیب کتش پاکت سیگارشو دراورد و با تنبلی یک نخ دراورد و روشن کرد. به آسونی پاکت رو سر جاش گذاشت، و با یک پک عمیق به آسمون بالای سرش نگاه کرد. آسمان تیره با لکه های ابر که رنگ سیاهشو با لکه های خاکستری لکه دار کرده بودند.

زیپ کتش رو بالا کشید و سیگار بر لب،با دست هایی در جیب کت به راه افتاد. داخل یک پیاده روی کثیف که با لکه های کاغذ تبلیغات مزین شده بودند. کاغذ هایی که جای پای خاکستری روشون دیده میشد.

پک های سنگینش به سیگار باعث میشد که دیواری خاکستری از دود بین اون و آدمای خاکستری ایجاد بشه، که از داخل دیوار میرفت به سمت جلو. توی شلوغی خیابون گم میشد.

توی تفکراتش غرق شده بود…

شما یک سال وقت دارید زندگی کنید…

من تو رو یک جای بهتر میبینم! توی یک سرزمین موعود…

شما بهتره از زندگی کوتاه لذت ببرید،مسکن دردتونو کاهش میده…

میفهمم که اون موقع چی میگفتی… میخوام عین تو صبور بشم…

یک سال…زمانی برای احساس تازگی…



بازتاب

بازتاب URL برای این نوشته:
http://darkdepressed.bloghaa.com/1387/10/11/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87/trackback/

دیدگاه

جای کار داره ، اما کانسپت و دوست دارم ، آدمهای خاکستری منو برد تو یه دنیای سوپر فانتزی!

اگه تو صنعتی نیودی . .
به احتمال زیاد می تونستی تجربه های خوبی تو زمینه ی داستان هم داشته اشی برادر. . .

اتفاقا صنعتی جای خوبی برای تجربه های داستانیه. حداقل آدمایی مثل محمد باقر اینو ثابت کردن.
اما یه نقد کوچولو برای نوید بزرگ: استفاده از صفت خاکستری در داستان مینیمال و کلاً می محابا استفاده کردن از تجربه های ادبی معروف باعث حس دلزدگی تو مخاطب خاص میشه. سعی کن با فضاسازی به ارتباط برسی نه با کلمات و صفات.

ارسال دیدگاه