فرار به تاریکی
نبودم میدونم که خیلی وقته نیستم، غرقم تو افکارم، غرقم تو خودم!
بودن یا نبودن تو این شهر تا چند ماه مسخره دیگه، بیکاری تو خونه، بیگاری کشیدن از مغزت برای یافتن یک جواب بی معنی، برای یک دنیا سوال…
شت هپنز!!
دلت میخواد دل رو به دریا بزنی بگه گور پدر همه چیز هر آشغالی میخواد بشه بشه! بعد میگی نه، یک عمر جنگیدم این دم آخری رو چرا نجنگم. میگی خب میجنگم. خسته ای اما، بدون هیچ سلاحی بجز مغزت هم نمیشه زیاد دوام آورد، مگه بوبی ترپ میشه ساخت با مغز برای یک زندگی احمقانه!
خیلی وقته دلم میخواست شکایت نکنم از چیزی، انتقاد نکنم! اما خب نمیشه، دیگه چیزی به جز آرزوی رفتن نیست که بهم دلگرمی بده، دوستی های پوچی که فقط در بده بستون های مسخره خلاصه شده، رابطه عاطفی یخ کرده ای که حرارتش از صفر مطلق هم داره کمتر میشه:
-چطوری؟
=بدی نیستم، تو چطوری؟
-زندم
=چه خبر؟
-هیچی تو چه خبر؟
-منم هیچی!
=ای بابا
-چه میکردی؟
=هیچی،تو چه میکردی؟
-منم هیچی!یه چیزی بگو
=چی بگم؟ چیزی برای گفتن ندارم!
-ok، مزاحمت نمیشم.
=مزاحم نیستی
-خب پس یه چیزی بگو
= من چیزی ندارم خودت یه چیزی بگو
-منم چیزی ندارم بگم
=بله
-من برم
=چی شد میرا؟
-هیچی من برم، تو هم برو به کارات برس
=چی شد؟
-هیچی
=مطمئن
-آره چی باید بشه، خب حرفی ندارم دیگه بزنم، تو هم که حرفی نداری،بریم بلکه یه کاری کردیم
=باشه، کاری نداری؟
-نه قربونت، دوست دارم
=منم دوست دارم
-فعلا
=فعلا
-خداحافظ
=خداحافط
بله این متن گزارش صحبت های روزانه یک رابطه سرده، یک رابطه دو آدم ناهمگون، آدمایی که یکیشون (بنده) سالهاست از ته دل خندیدن رو فراموش کرده. آدمی که داره از جماعت دور و برش دور میشه شاید برای همیشه، اما نه برای خودش مهمه نه برای او عوضیایی که دور و برش رو پر کردن!
زندگی ف.ا.ک. یو !دونقطه ف.ا.ک.