۱:۲۱ ب.ظ

فرار به تاریکی

نبودم میدونم که خیلی وقته نیستم، غرقم تو افکارم، غرقم تو خودم!
بودن یا نبودن تو این شهر تا چند ماه مسخره دیگه، بیکاری تو خونه، بیگاری کشیدن از مغزت برای یافتن یک جواب بی معنی، برای یک دنیا سوال…
شت هپنز!!
دلت میخواد دل رو به دریا بزنی بگه گور پدر همه چیز هر آشغالی میخواد بشه بشه! بعد میگی نه، یک عمر جنگیدم این دم آخری رو چرا نجنگم. میگی خب میجنگم. خسته ای اما، بدون هیچ سلاحی بجز مغزت هم نمیشه زیاد دوام آورد، مگه بوبی ترپ میشه ساخت با مغز برای یک زندگی احمقانه!

خیلی وقته دلم میخواست شکایت نکنم از چیزی، انتقاد نکنم! اما خب نمیشه، دیگه چیزی به جز آرزوی رفتن نیست که بهم دلگرمی بده، دوستی های پوچی که فقط در بده بستون های مسخره خلاصه شده، رابطه عاطفی یخ کرده ای که حرارتش از صفر مطلق هم داره کمتر میشه:
-چطوری؟
=بدی نیستم، تو چطوری؟
-زندم
=چه خبر؟
-هیچی تو چه خبر؟
-منم هیچی!
=ای بابا
-چه میکردی؟
=هیچی،تو چه میکردی؟
-منم هیچی!یه چیزی بگو
=چی بگم؟ چیزی برای گفتن ندارم!
-ok، مزاحمت نمیشم.
=مزاحم نیستی
-خب پس یه چیزی بگو
= من چیزی ندارم خودت یه چیزی بگو
-منم چیزی ندارم بگم
=بله
-من برم
=چی شد میرا؟
-هیچی من برم، تو هم برو به کارات برس
=چی شد؟
-هیچی
=مطمئن
-آره چی باید بشه، خب حرفی ندارم دیگه بزنم، تو هم که حرفی نداری،بریم بلکه یه کاری کردیم
=باشه، کاری نداری؟
-نه قربونت، دوست دارم
=منم دوست دارم
-فعلا
=فعلا
-خداحافظ
=خداحافط

بله این متن گزارش صحبت های روزانه یک رابطه سرده، یک رابطه دو آدم ناهمگون، آدمایی که یکیشون (بنده) سالهاست از ته دل خندیدن رو فراموش کرده. آدمی که داره از جماعت دور و برش دور میشه شاید برای همیشه، اما نه برای خودش مهمه نه برای او عوضیایی که دور و برش رو پر کردن!
زندگی ف.ا.ک. یو !دونقطه ف.ا.ک.

۹:۳۷ ب.ظ

شاید

شاید دیگه یعنی برای خودمون تو رشته ای که دوستش نداریم مهندس شدیم! شاید هم نشدیم! شایدم اصلا هیچی نیستم که بخوام چیزی بشم! میدونی پرسه بین بحران فکری شاید های زندگی رو باید از بین برد وگرنه فلج میشی! این بحران عین بحران “چرایی” است! بحرانی که بخواد من رو از خودم دور کنه رو دوست ندارم! شاید اینا زودگذر باشه شایدم نه! شاید بشه گفت بحث چرایی برای مبارزه است و شاید برای فرار از پاسخ صریح دادن! جدا ما کدومشونیم؟ من و دور و بریام؟

خسته ام عین همیشه با درد هایی عین همیشه! درد هایی که با دود تو سرشون میزنم و سکوتم رو حفظ میکنم برای خودم و خودت و خودش، شاید م برای هیچ کس! شایدم عمر میرا قبل از شکستن این سکوت تموم شه!

۱:۴۵ ق.ظ

شاید بشه سکوت رو شکست!

ساعت ۸ شب، نشستی تو حیاط خونه، یک نخ سیگار روشن میکنی!

سکوت و تاریکی مطلق و نور نقره ای ماه و روشنی آتیش سیگارت، صدای سوختن سیگار!تلخی مزه سیگارت!

شروع میشه،باد شروع میکنه به رقصیدن، شروع میکنه به خوندن، سردت میشه،توی فکرت بیشتر فرو میری! میگی چرا ؟

چرا های بسیار!چگونگی های بسیار! چه زمانی چه مکانی!

ذهنت شروع میکنه بازخواست کردنت برای همه چیز! قرصاتو قطع کردی زمان میگذره و تو نشستی و داری فکر میکنی هنوز!

نتیجه چیه؟ امیدت رو هر چه بیشتر برای همه چیز از دست میدی!

۱۱:۴۹ ق.ظ

ز چه گم کرده ای راه؟

ای بابا، ای آقا…

خیلی بده که اعصابت خرد باشه، قرصات باهات نباشه، سیگار هم نداشته باشی و کسی هم همراهت نباشه!

دارم دنبال یه چیزی میگردم! خودمم نمیدونم چیه! خودمم نمیدونم کیه!

۱۱:۱۸ ق.ظ

خسته شدم از کارات!!!

بس کن این غر زدنای بی حاصلتو! بس کن این فراموش کاری احمقانتو! بگذار حداقل دو روز از حرف زدنمون بگذره بعد فراموش کن همه چیزو! به من نگو چرا مراقب خودم نیستم، دلیلی نمیبینم برای اینکه بخوام این کار رو بکنم…

یادته دفعه اولی که همه دیدیدم ، دمه تولد من بود، اون ماشین رو برام خریدی و بهم دادی و من بهت گفتم بیا بریم سلف آزاد مهمون من و بهم چی گفتی؟ گفتی سلف آزاد هم شده بهشت برین! جالبه میدونی چند بار تو اون خراب شده دیدمت و هیچی بهت نگفتم؟

یادته گفتی…

یادته تمام حرفامون، من یادمه و این یعنی عذاب جهنمی من!

۳:۴۳ ب.ظ

نوشته دزدی از نوع میرایی

اکثر خواننده های اینجا آیدین رو میشناسید الآن پیشم نشسته!

آقا جان ایشون از زبان ما یه چیزی نوشتند که تجربه شخصی خودشونه! ما هم دزدیم و فقط لینک مطلب رو میگذاریم با ادامه داستان از زبان میرا!

http://chakosh.wordpress.com/2009/01/27/%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%b1%d9%88%d8%af-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%85%d9%86/

بله تو منو سیگاری کردی اما خب خودت هیچ وقت سیگار نکشیدی، آیدین اون رو دید و من تو رو بدون خداحافظی رها کردم! شاید بهتر بگم تو منو رها کردی! من موندم و تمام اون کارهایی که نکردم! من موندم و تمام حرفهایی که نزدم و تو موندی با یک حس احمقانه!

من موندم با یک حس خریت که هیچ وقت بهت نشون ندادم که چرا اینقدر تو زندگی من مهمی اما میدونم دیر یا زود حلقه حماقت بر انگشتای جفتمون میشینه!

مال من که نشسته، من با تنهاییم به جفت گیری مستانه ای مشغولیم که بچه ای بجز درد و فکر برایمان به ارمغان از رحم تنگ زمانه بیرون نمیکشد!

آری ما نیز بدون هیچ چیزی رفتیم و من ماندم و نفرت از زمانه ای که انسان ها جرات گریستن و گفتن این که احمق با من بمان را ندارند!!!

۳:۲۳ ب.ظ

زجه بزن ای گیتار سیاه من!!!

خسته و کوفته از بیرون اومد! حلقه شو درآورد و انداخت یک طرف،رفت سراغ سیم رابط تا بتونه آمپلی فایر و مولتی رو روشن کنه.

چیزه خاصی تو ذهنش نیست فقط میگذاره انگشتاش جای خودش حرف بزنن و سکوت نحس خودش

سکوت چیزه خوبیه! درگیر ذهنیم میخوام یکسری از مسائل رو برای خودم حل کنم بعد دوباره بنویسم چه اینجا چه تو کافه!

۱۰:۰۰ ب.ظ

داستان کوتاه

از توی مطب دکتر اومد بیرون، یک کت مشکی پوشیده بود چون میخواست از موجودات خاکستری متمایز بمونه حداقل برای خودش! از توی جیب کتش پاکت سیگارشو دراورد و با تنبلی یک نخ دراورد و روشن کرد. به آسونی پاکت رو سر جاش گذاشت، و با یک پک عمیق به آسمون بالای سرش نگاه کرد. آسمان تیره با لکه های ابر که رنگ سیاهشو با لکه های خاکستری لکه دار کرده بودند.

زیپ کتش رو بالا کشید و سیگار بر لب،با دست هایی در جیب کت به راه افتاد. داخل یک پیاده روی کثیف که با لکه های کاغذ تبلیغات مزین شده بودند. کاغذ هایی که جای پای خاکستری روشون دیده میشد.

پک های سنگینش به سیگار باعث میشد که دیواری خاکستری از دود بین اون و آدمای خاکستری ایجاد بشه، که از داخل دیوار میرفت به سمت جلو. توی شلوغی خیابون گم میشد.

توی تفکراتش غرق شده بود…

شما یک سال وقت دارید زندگی کنید…

من تو رو یک جای بهتر میبینم! توی یک سرزمین موعود…

شما بهتره از زندگی کوتاه لذت ببرید،مسکن دردتونو کاهش میده…

میفهمم که اون موقع چی میگفتی… میخوام عین تو صبور بشم…

یک سال…زمانی برای احساس تازگی…

۲:۱۷ ب.ظ

نوستالژی یک میرا!!!

آری میرا ها هم دچار نوستالژی میشوند! نوستالژی عجیبی که زندگی اونا رو فلج میکنه، نوستالژی از همه نوع! کافیه یک چیز فقط یک چیز از گذشته ای که دوستش نداره رو یادش بیاد یا ترانه ای یا بویی مربوط به زمان و مکانی شیرین و آغوشی گرم و اشکی گرم تر! آری میرا ها هم زمانی عاشق بودند، معشوقانی داشتند!زمان یاد آوری همه چیز با یک بارون طولانی سرد و موهایی خیس با سیگاری بر لب و سکوتی تمام نشدنی، که تنها گاهی افتادن برگ خشک درخت انگور همدم میرا آن را میشکست! تفکراتی نسبت به اینکه کجاست تمام آن لحظه های بدون احساس تنهایی و گناه؟ کجاست توانایی دوست داشتن کسی؟ کجاست شکستن سکوت مرگبار با صدای گرم و بغض آلود یک دوست که میرا:”ماه را نگاه کن”….

۱:۲۳ ب.ظ

من مرده ام!!!

روزگاری است که من مرده ام،

تنها رابطه یک روح سرگردان با دنیایی گردان در دشتی خشک، ارتباطی پوچ و زودگذر در اعماق وجود موهم وهم آلود مرگی دیرگذر

تنها دلیل ماندن بریدن از روابط متعفن انسانی

تنها دلیل یافتن دلیلی برای ماندن در این زندگی سگ سان که با روباه و گرگ جفت گیری کرده است!!!

تنها دلیل یافتن پاسخی است

برای تنها سوال

چرا؟

  • Page 1 of 2
  • 1
  • 2
  • >
تچر آی تی